خدا از هابيل پرسيد:
چرا عاشق شدي؟
هابيل گفت:
به همان دليل كه آدم خلق شد.
عزيز از زليخا پرسيد:
چرا عاشق يوسف شدي؟
زليخا گفت:
به همان دليل كه حوا سيب را خورد.
باد از ديوانه پرسيد:
چرا مجنون شدي؟
ديوانه گفت:
براي لذتي كه ليلي از رنج مي بُرد.
باد دوباره گفت:
چرا فرهاد شدي؟
ديوانه قهه قهه اي زدو گفت:
براي خيانت شيرين.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد


پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ... ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

من ! زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم !ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست!!!

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمیفهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست










